سرکار خانم طوبی یوسفی

  متولد ۱۳۴۶ کارشناس ارشد زبان وادبیات فارسی واز فرهنگیان خوش نام بیرجند می باشد که  اشعاری بسیار زیبا و نغز می سراید.

با ارزوی بهترین ها برای ایشان و خانواده ی محترمشان نمونه هایی از اشعارشان را تقدیم میدارم

اتهام  ِ بودن

لحظه ای به یاد آور چشم انتظارم را

یک دهان بخوان آواز بغض بی قرارم را

پشت شیشه ها هر دم آه می کشم خود را

می نویسم آهسته اشک یادگارم را

با تو ای سحر امروز ، هم سفر شوم ای کاش

بیش از این نمی خواهم سرنوشت تارم را

اتهامِ بودن را زندگی نهادم نام

با که می توانم گفت غربت حصارم را ؟

با خطوط دلتنگی می کشم شباهنگام

روی دفتر شعرم نقشه ی فرارم را

روی کاج تنهایی آشیانه می سازم

باد اگر نلرزاند شاخه ی قرارم را

 

عکس تو

عکس تو را دوباره مجسّم کرد

مهتاب،روی برکه ی چشمانم

آتش گرفت و باز فروزان شد

خاکستر گداخته ی جانم

 

در کوچه های خلوت بی عابر

گویی کسی دوباره قدم می زد

ذهن دو دیده راه خیالش را

با اشک های خاطره نم می زد

 

لبریز  شد تمام دلم از شوق

دستان من دوباره تو را حس کرد

بوی عبورِ وهمِ زمستان را

مفتون عطر غنچه ی نرگس کرد

 

امواج سرخ فام شفق ما را

تا انتظار روشن فردا برد

از پشت بام اوج تمناها

تا بیکرانه ها به تماشا برد

 

سنجاق می زدی تو به موهایم

وقتی چو روزگار پریشان بود

آن شب درنگ لحظه ی دستانت

باران برای روح بیابان بود

 

با قهر می گشود دلم هر دم

آغوش آشتیّ صبورت را

شاید به هر بهانه کند باور

پیوسته سایه سار حضورت را

 

می گفت مثل صید به صیادش

آزادی دوباره نمی خواهم

در دام خود همیشه امانم ده

بیچاره ام که چاره نمی خواهم

 

کم کم به خواب رفت و سرش را باز

چون کودکان گذاشت به زانویت

او را حصار امن رهایی بود

آرامش میان دو بازویت

 

از ناله ی قلم به خود آمد باز

سر را ز روی دفتر خود برداشت

ای کاش هیچ گاه نمی دانست

بیهوده بود آن چه که می پنداشت

 

یک زن به لحن غربت سوزانش

آهسته شعرهای دلش را خواند

با یاد خاطرات تو اشکی سرد

پهنای صورتش همه را پوشاند

 

از قطره های شبنم اندوهش

گل های روی پیرهنش تر بود

رنج نهفته اش به یقین دانم

از تنگنای واژه ، فراتر را

 

انگار او  هنوز قدم می زد

امّا نه با تو با غم تنهاییش

هر چند رفته ای تو، نخواهد رفت

از یادها صداقت شیداییش

 

 

چه کسی سقف آسمان را بست؟

می کشم طرح دست هایم را

زیر بارانِ لحظه ی بدرود

برده با خویشتن وجود مرا

غرّش موج های وحشی ِرود

 

کاروان را بگو که برگردد

آی  من جا گذاشتم خود را

آی  ای همسفر ببخش اگر

طاق بالا گذاشتم خود را

 

پا به پای تمام خاطره ها

ابرها را گریستم بی تو

به امید ِ"اگربیایی " بود

لحظه هایی که زیستم بی تو

 

لیک در هاله ی فراموشی ست

زخم بال کبوتر دل من

بی تو از خود همیشه می پرسم

که ز بودن چه بود حاصل من

 

شامگاهان تمام هستی خویش

را  به ایمان نور بخشیدم

با تو در خلوتی به رنگ حضور

چهره از چشم غیر پوشیدم

 

شامِ قسمت به نام من ،  انگار

پرتو روشن ستاره نداشت

دست نامهربانِ تقدیرم

قفلِ غم را کلید چاره نداشت

 

چه کسی سقف آسمان را بست ؟

من نگفتم هنوز آمین را

کی چنین بی بهانه می رانند

پادشاهان ز خویش مسکین را ؟!