امیدزندگی هرشب ترامن آرزوکردم

 

به کویت رفتم وبیهوده آن راجستجوکردم

نبودی تاببرگیرم ترا،ازفرط دلتنگی

به جانت رفتم وپیراهنت رابازبوکردم

چنان بوی توازپیراهنت درجان من پیچید

که بنشستم زخون دیده ام آن جاوضوکردم

نشانی ازتو دیدم ماه من درهرنظرگاهی

به چشم بی فروغ خویشتن هرجاکه روکردم

همان جایی که آب زندگی نوشیدم ازجامت

زدم زانوپریشان باخدایم گفتگوکردم

نشستم پای هرگل گریه کردم تاکه شدسیراب

شکایت نزدگلهاازتوای گل مو به موکردم

گرفتم عکس زیبای تراچون جان درآغوشم

گلی چیدم زگلهابین زلفانت فروکردم

«رها»سیراب شدگربوستان ازاشک چشم تو

خوشاچون نزدسروخویش کسب آبروکردم

××××××××××××

چشمان بلا خیز

به تنگ آمددلم ازچشم گریانی که من دارم

 چوشمعی سوختم از آه سوزانی که من دارم

به سروقامتت سوگندای سروسهی قامت

که مردن صدشرف داردبه زندانی که من دارم

به لب آمد مراجانم به کنج غم زتنهایی

زخون دیده گلگون است دامانی که من دارم

نمی دانم چرادرپای هرگل خارمی روید

زخاری پاره شدچون گل گریبانی که من دارم

زچشمان بلاخیزت رسدهردم بلایی نو

شگفتانازنین ازسختی جانی که من دارم

بنازم عهدو پیمان تراپروانه ی دلخون

که شد رشک دلم این عهدوپیمانی که من دارم

به گیسوی سیاهت مو به مودارم حکایتها

زدردو ماتم این شام هجرانی که من دارم

بخون دل نوشتم دردهجران رادراین دفتر

که تاپنهان نماند داغ پنهانی که من دارم

«رها»درسینه دل امشب چوجام لاله می لرزد

نگردی غافل ازحال پریشانی که من دارم