محمد حسین ملائى

    در سال 1315 در روستاى دارج واقع در 30 کیلومترى شرق سده )بخش مرکزى بیرجند( چشم به جهان گشود. ملائى ضمن تحصیل علوم دینى درمدرسه معصومیه بیرجند تحصیلات کلاسیک را تا حد لیسانس معقول و منقول پى گرفته است .

    ملائى پس از اخذ لیسانس (1345) به استخدام وزارت آموزش و پرورش درآمده و درسال 1375 بازنشسته شده است

    وى در زمستان 69 مجموعه شعرى به نام »قصه زندگى درده « به گویش محلى بیرجندى و نیز مجموعه شعرى به فارسى رسمى که بالغ بر 1200 بیت است چاپ و منتشر نموده است .

    قصیده زیباى ملائى در وصف بیرجند اگرچه مطول است اما براى یاد آورى از تاریخچه مختصر و بزرگان آن بى لطف نیست:

 

 

    یادى از گذشته بیرجند

 بیا گویم برایت نکته اى چند

ز اوضاع قدیم شهر بیرجند

 ز پایین رود و بالا رود(76) گویم

از آن رودى که قبلا بود گویم

 که از جمعیت واحشام واشتر

ز کالاهاى گوناگون بدى پر

 چو بنگاه بزرگ اقتصادى

که در کارش نمى دیدى کسادى

 اگر سیل دمان چون دیو خونخوار

روان مى‏شد گهى از سوى کهسار

 فرو بردى به کام خود به‏یک بار

تمام هستى افراد بازار

 ز ارگ خان(77) و هم از قیصریه(78)

زکاخ دیگرى چون اکبریه

 زمسجد جامع کج قبله آن

ز آب انبار پنجاه(79) پله آن

 ز آب لوله خیلى قدیمى

که طرحى بود طرح بس عظیمى

 که ده‏ها سال قبل از آب تهران

گرفت این طرح در بیرجند پایان

 ز حمام بزرگ چاردرختش

که ویران گشته و برگشته بختش

 مرا یاداست از )استاد غلامش (

که داند هرکسى عنوان ونامش

 اگر فردى زاعیان مشترى بود

سزاى احترام بیشترى ،بود

 صدا مى کرد دلاکش از آن دور -

که گویى بردمیده نفخه صور ؛

 که اى استاد غلام خشکى بیاور

که‏آقاى فلانى )اوُمَه وَادر (

 مثل شد نزد مردم این عبارت

که گرفردى عرق کرداز خجالت

 براى اینکه او را )هو( نمایند

به دیده ، گندمش را جو نمایند

 پس از خندیدن و قاه قاه بسیار

همى سازند این )ترکیب( تکرار:

 برو استاد غلام خشکى بیاور

که آقا، خشک سازد صورت تر

 اگر اهل صعودى و فرودى

گذر ، از کوچه‏ هاى آن به‏زودى

 که گردى بى نیاز از که نوردى

چرا اطراف کوهستان بگردى

 ز کوچه )کولّوى((80) تاریک آنجا

از آن راه بسى باریک آنجا

 که بازوهاى من سائیده گشته

ز بس بر این و آن مالیده گشته

 محلات قدیمى چار باشند

جدا از قسمت بازار باشند

 بُود )سر اَومیُون دِه ( یک محلّه

بُود ) مَلّه ته ده ( یک محله

 شمال شهر )خیر آباد ( باشد

که در واقع ز خیر ، آباد باشد

 چهارم )مله تک چاه ( باشد

 هنوز این نام در افواه باشد

 ز کوه باغران پرجلالش

چه گویم از جلال و از جمالش

 از آن )بند دره ( در عمق دره

برو از جلوه‏اش برگیر ، بهره

 روانه شودَمى در صبحگاهى

به عزم دیدن ییلاق )کاهى)

 زیارت کن ز صدق دل مزارش

از آن پس هم تماشا کن تو غارش

 که منظورم همان غار چِنشت است

به تعبیر دگر نامش کِنشت است

 بکن یاد از مشاهیر فنودش

بخر ، فرشى ز قالى‏هاى مودش

 اگر خواهى گریزد از تو شیطان

زیارت کن مزار درّه ،شیخان(82)

 مبر از یاد باغ شوکت آباد

که بادا تا ابد این باغ آباد

 که حقاً شوکت این شهر باشد

غرور و عزت این شهر باشد

 ز عناب و انارستان بیرجند

ز کشمان(83) و ز باغستان بیرجند

 کنون اسم از انارستان نمانده

تو گویى ره به گورستان سپرده

 به جاى آن همه اشجار بسیار

همى دیوار و دیوار است و دیوار!

 ز خوى نیک مردان و زنانش

ز حلم مردم شیرین زبانش

 که در خوبى بسى مشهور باشند

زهر خوى بدى هم دور باشند

 ز فرهنگ غنى و سبقت آن

ز اهل دانش پیش کسوت آن

 اگر خواهى ز دانشگاه آنجا

ز دانشگاه صاحبجاه آنجا

 برو بنگر بناى شوکتیه(84)

بناى باصفاى شوکتیه

 که عمر ساخت آن از صد فزون است

برادر خوانده دارالفنون است

 که علم‏آموختند آنجا فراوان

سعیدى(85)،احمدى(86)،گنجى(87)وفرزان(88)

 یکى از حوزه‏هاى دانش ودین

که بوده پایگاه کیش و آیین

 ز "معصومیه" معصوم گویم

از آن جاى بسى مظلوم گویم

 که افراد بزرگى دیده در خود

رجال بس سترگى دیده در خود

 سزا باشد اگر آریم نامى

ز آیات عظامى چون "تهامى"(89)

 که در علم و فضیلت آیتى بود

ز آیات دگر هم "آیتى"(90) بود

 کتاب مثنویاتش بنام است

)بهارستان ( وى مشهور عام است

 کنم یاد از نزارى و صبوحى

که باشد بر دل تنگت فتوحى

 بخوان از آن غزلهاى نزارى

که شوید از دل زارت غبارى

 ز )ملااشرف( ما نیز یاد آر

نصابش را به خاطر نیک بسپار

 دماغى تازه کن از طبع شوخش

بزن بر فرق بدخواهان کلوخش

 اگر نامى برم از نامداران

فزون باشند بارى از هزاران

 زعهد باستان تا عصر حاضر

سزد ، گرنام شان ماند به خاطر

 اگر گویم سخن از رسم و آداب

مطّول گردد و آیدترا خواب !

دعا گویم ، دعایى از دل و جان

دعا گفتن بسى سهل است آسان

 همیشه این وطن آباد بادا

روان رفتگان هم شاد بادا

 در اینجا نکته اى لازم به ذکر است

بداند هرکه او داراى فکراست

 که شهر بیرجند اول ، دهى بود

اگر چه ظاهراً دیه مهى بود

 بله "پایین ده" و بالا میانه

ز ده بودن همى دارد نشانه

 نه تنها مبداء بیرجند این بود

که هر شهرى به عالم این چنین بود

 تمدن هم ز "ده" بوده شروعش

پس آنگه رشد بنموده فروعش

 تو میدانى که آیین و تدین

و یا  هم رونق علم و تمدن

 به علم عالمان وابسته باشد

به سعى و جهدشان وابسته باشد

 کنون هم اکثر اندیشمندان

ز ابناء قراء اندودهستان

 که قدر علم را بهتر بدانند

کتاب و درس را بهتر بخوانند

 که "شهریه ها" به بند پول باشند

به کسب و کار خود مشغول باشند !

 علیهذا جلودار تمدن

نگهبان و هوادار تمدن

 همان دانشور فرزانه باشد

سخن از شهروده ، افسانه باشد

 نه تنها اصفهان نصف جهان است

جهان گرد است و هر جا اصفهان است