محمد رضا غلامی

 

زمزمه های تنهایی 

امشب بیاد روی  شما گریه میکنم

مردانه   روبروی  شما گریه میکنم  

از ظلم ظالمان نه به زنجیر گردنم

بربغض در گلوی شما گریه میکنم  

زخم گلوی من به فدای زبان سرخ

از زهر در سبوی شما گریه میکنم 

آن سوی میله ها که نبودم زخویش بیش

اینجا به پرس وجوی شما گریه میکنم  

زندان که نیست تنگ تر از خانه خودم

از  ترس آبروی    شما گریه میکنم  

حالا که ارزشم به خیانت رسیده است

بر پستی ی عدوی  شما گریه میکنم 

ای بره های ساکت این ملک گرگ خیز

بر حسن خلق وخوی شما گریه میکنم  

در بین نا کسان به تمنای کس شدن

دارم  به  آرزوی   شما گریه میکنم  

یک مرد رفت و قصه باران دروغ بود

بر قلب  گفتگوی  شما گریه میکنم

 

سلام

 

  سلام : خاطرتان هست  آشنایی مان ؟

 

   تفنگ وسینه و فریاد همصدایی مان ؟ 

 

   وعالمی که به انگشت بهت می نگریست

 

   شکوه همدلی و قصه ی رهایی مان ؟ 

 

   بهای خون من و تو : سلام  آزادی .

 

   و بعد: روشدن چهره ی ریایی مان ؟! 

 

   وانشقاق  عظیم درون  قوس  و قزح

 

   وایده های به تاراج روشنایی  مان؟ 

 

   تبربه دست توافتادوچشم بسته به من .

 

   که برکنیم زبن نسل آریایی مان !!! 

 

   .... ز درد خطه ی سیوند ...آه هیچ نگو

 

  مگر یکیست احادیث بی وفایی مان ؟؟ 

 

  کنون که عالم و آدم بدند ! و ما خوبیم!!!

 

  مبارک است!از آن اهل بد !! جدایی  مان! 

 

  بجای نان  به (غلامی) طناب وعده  دهید

 

  که بهتر است از این کاسه ی گدایی  مان 

 ****

ای خوش نمای عالم هستی خدای عشق  

ای شور عاشقانه ی در ناله های عشق                  

ای نام جاودانه ی آغاز و انتها

ای خالق ترانه و اندیشه های عشق

اندیشه ام تراوش روح بلند توست

فریاد تک صدایی ی بی ادعای عشق

من عاشقم به سبک و سیاقی که در من است

فارغ ز دیر و مسجد و چون و چرای عشق

محصول سالهای عزلت و در خود فرو شدن

تقدیم میکنم به ساحت مشکل گشای عشق

وقتی درون جذراتم روح زندگیست

اعجاز سالهای نوری و آن ماورای عشق

یاکهکشان که حاصل آوخ ستاره است

هر یک مطیع و تابع آهنربای عشق

یعنی به غیر جان و خرد جمله باطلند

ما مانده ایم و نکته ای از ابتدای عشق

پوشاک دیگری برای توباید برید و دوخت

تنگ است ای خدا بهر تو اینسان ردای عشق

بگذار کعبه در محاصره باشد ز چار سو

شیطان بایستد بر سر ام القرای عشق

شاید که  کلک   فهم کسانیکه عاشقند

بطلان کشد به وحشت این اژدهای عشق

باشد که هاله های تیره ی گرد شعور ما

در بینشی دوباره بگردد فدای عشق

زیرا :

...((نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

ثبت است بر جریده عالم بقای عشق))

 ××××

نصیحت استاد

 

چه کرده ای تو به ایران ! که قسمتت این است

 

. . . وکاسه کوزه ی عمرت دچار نفرین است

 

چه میکنی مگر آیا ؟ که بین این همه کس

 

فقط برای تو قانون به عکس  تدوین است

 

هزار  تجربه  آموخت  روزگار  تو  را

 

به گوش کر تو یک یا فقط ز یاسین است

 

تمدنت به درازای  هفت  روز جزاست !

 

دگرچه نقطه ی کوری حجاب تبیین است؟

 

بیا به ظاهر آدم چو گرگ باش و کلاغ !

 

که زندگانی ی آدم فروش شیرین است

 

اگر چه گوشه ی وجدان دچار درد شوی

 

علاج واقعه تکرار فعل  تمرین  است

 

به سر پناه خود اندیش وتوله های خودت

 

که راه و رسم سعادت بر این موازین است

 

چو بولهب تو به اشراق رازواره  مباش

 

که بر شکستن دستت هزار آمین است

 

به غیر خوردن گندم چه بود جرم پدر ؟

 

گناه آدمیت را ببین چه سنگین است !

 

چه شد نصیب گل سرخ دادگاه خدا ؟

 

چه شد نصیب کسانیکه حرفشان دین است؟

 

چه شد نصیب هزاران  پزشک  و  دانشمند؟

 

چه شد نصیب شبانی که اهل تمکین است !

 

دگر  مباهله  ترسی  به  دل  نمی آرد  !

 

قسم به حضرت عباس در عناوین است

 

چه کرده ای تو به ایران ؟چه می کند به تو او؟

 

تو را به پاس کدامین مراد تحسین است ؟

 

خدایگان  ز تو راضی شود خدا راضیست !

 

که این به باور این این ملک رسم دیرین است

 

... و من  غریق  تفکر  به  صد هزار  خدا !!

 

خدای آخر من  ای خدا  کدامین  است ؟

 

 http://www.mrgholami.blogfa.com/