خمار چشم

 

گفتم عزیز من دل در غمت نشست

گفتی که بشکند چه کنم من همین که هست

 

دل نیست مثل دف که زند دار در کفت

بیداد می کند اگرش وا نهی ز دست

 

پیرم جوان شوم تو اگر مهربان شوی

خورشید می برد ز سرم برف اگر نشست

 

باور نمی کنم می شود بی تو مست شد

تنها خمار چشم تو باید که بود مست

 

آخر خدا نکرده مگر من چه کرده ام ؟

تقصیر من چه بود که بند دلم گسست

 

******

 

گدای خفته

 

گدای خفته در منزل تو من بودم

و کوچه گرد شب محفل تو من بودم

 

تو شاهزاده افسانه های من بودی

و قصه گوی پریشان دل تو من بودم

 

جفای تو و وفای من است قصه شهر

تسلسل غلط باطل تو من بودم

 

تو از کمال خدایی رواست هر چه کنی

که نقص سلسله کامل تو من بودم

 

******

 

کافر عشق

 

کافر عشقم و توحید غمت در پیش است

صبر رنجور ورا محنت پیش از بیش است

 

آیه مهر تو جاری شده در زمزم دل

غم حدیثی است که در سینه پاک اندیش است

 

آسمان زمزمه عشق تو بارید مگر

آسمان آینه گردان دل درویش است

 

آنچه در عقده دل همسفر اشک نبود

تیر آهی است که از محنت او در کیش است