میهمانید به شعری از استاد نازنین  صاحب نطر و پژوهشگرمان جناب اقای ابراهیم اشراقی

شعر طنز بیرجندی " بِبَخشَی " -- می بخشید


سَرِ کوچه شمار دیدُم ببَخشَی
کَموکِّه اُونجَه وَاستیدُم بِبَخشَی

سلام کِردُم ولی از ته گلو خُو
هوا یخ بُو مِلَرزیدم بِبَخشَی

میو ن ، چادِر بُدَی اما از آخِر
کِلَپّ و لَو شُمار دیدُم ببخشی


شما ،کُفری بُدَی اما چه فَیدَه ؟
مُو تَه دل خومِخَندیدم ببخشی

مِپِندارُم شماهم دل شما مَست
میون کوچه مِرقصیدم ببخشی

به یَکهُو دِر سِرا وا شُد وَویلاه
به قُرعُومرگ خُوردیدم ببخشی

مو از نَه نِه ی شما دلخور نیایم
ولی خَیلِه بترسیدُم ببخشی

هَفَش تا فاشِ جیشتِ وَمُو دادَن
که حالِ خو ر نِفَهمیدم ببخشی

مو وَر دورِخُو مثل پَل پَلیسکِه
هَموجوری مِچَرخیدم ببخشی

مو و اُونو و خاک اِنداز و جارو
سه چارروز وُرمِلَنگیدُم ببخشی

از آخِر هم شما پا پِش گذاشتَی
و گر نه وَا مِجرتیدُم ببخشی

خدا عمرِ بده نَه نِه ی شما رَ
شُمار وَر نه نه بخشیدم ، ببخشی

×××××

واما

بیرجند نوشته ای از

ابراهیم اشراقی در باب احوالپرسی بیرجندی و میهمانی های ساده در ان روزها

در ادامه


خانه های قدیم نه اف –اف داشتند و نه آیفون تصویری ونه حتی زنگ معمولی .

 دو کوبه زنانه ومردانه و دورشته زنجیر آویزان ازبالای دولنگه در .

معمولا در ها باز بود و موقع خواب پشت بند آنرا می انداختند .

آتشونی رفتن هم وقت گرفتن وقرار قبلی وتدارکات قبلی نداشت .

دو سه بار کوبیدن در

 : کِنه ؟ -- آشنا ... و در راخود مهمان هاباز میکردند و وارد می شدند .

: آی یا الله ... چراغ روشه .مِهمو نِمَی ؟

 – بِفرمَی . قدم شما وَر چش ... چراغ دل شما روشه .

نه میزبان دست پاچه شده بود از مهمان ناخوانده . ونه مهمان اینگونه فکر میکرد . حد اکثر دوتا بالش میگذاشت کنار دیوار اتاق که تکیه گاهبزرگ تر ها باشد . ... --

 : بفرمی .خوش اومدی .. بفرمَی بالا . اونجه دم درخو خرابه . خوب آیَی ؟ بچا خوبَن ؟ خانم خوبن ؟ ( گاه همرا ه با اسم ) . و احوال پرسی از تک تک فامیل

: الحمد لله . سلام دارن
. از احوال پرسیون شما . بدوک نیاین .

و دوباره رو به خانم : حال شما خوبه ؟ آقا شما خوبن ؟ بچا خوبن ؟ وباز هم احوال پرسی از تمام فامیل ،والده چطور این . ناخوش ومریضِ خو نیاین . از حسن آقا چه خبر داری ؟ تاریکا اینور داری؟

 - : روشنی شما کم نشو .-

: غریب تندر ست باشن ...

ومی نشستند تا سماور جوش بیاید و چایی آماده شود . چند کاسه نخود و کشمش و عناب و کشته توتونهایتا یک ظرف آب نبات و شکلات و اگر ماه رمضان بود یک ظرف پشمک که آنرا با مهارت با استکان کوچکی قالب می زدند و روی بشقاب می چیدند وتعارف می زدند و بعد هرجور میوه ای که در خانه موجود بود . که اکثرا هم خریدنی نبود و از باغ و ملکشان می آمد واگر هم بود سبدی صبح ها از روستایی های و از پشت خر ها می خریدند . زمستان ها هم گوشه باغچه زردک زیر خاک بود همراه با شیره انگور می شد میوه ی پذیرایی مهمان .نه قیدی .نه بندی . شام هم چند تخم مرغ و ماست مشکی . و صندوق "نو دو " حداکثر می رفتند در خانه همسایه

 : ببخشی . نونون ما خشکه . اگر نون مُلَم داری پنج تا به قرض وادی تا نو پزِم .

 – به چش خو همسایه .

 و پنج نان لای پارچه صافی سر سفره گذاشته می شد . --

 : بسم الله ....

نه مهمان انتظار دیگری داشت و نه صاحبخانه تدارک دیگری. چند شب دیگر مهمان ومیزبان جایشان عوض می شد . نه مرغی بود . نه چند جورپلو بود و نه دسرو چند جورخورش .... ونه عزای دیگ چه کنم . زحمتی ندادید مهمان های قدیم .قربون قدم شما . قدم ور چش