شهرى پدید نآمده همتاى بیرجند

 بادابه یاد شهر دل آراى بیرجند

 باید مدام، نام فرح‏زاى بیرجند

 شهرى همه طراوت وپاکى وخرّمى

کاین جمله هست شهر مصفاى بیرجند

 پست وبلند تپه واوج و فرود شهر

افزوده برشکوه فریباى بیرجند

 شهرى همه بلندى وپستى تپه‏ها

کاید به چشم جمله، زبالاى بیرجند

 گسترده است تابه حد کوه باغران

درپهنه‏اى زدامنه، پهناى بیرجند

 وزسوى »ارک« تابه حدروستاى »بُجد«

ازغرب تا به شرق، درازاى بیرجند

 تاریخ رابه ببین ونظر کن به چشم دل

تارَه‏بَرى به رُتبتِ پایاى بیرجند

 گوید به شوق بى‏خبران رابه گوش جان

بسیارنکته، مردم داناى بیرجند

 جویندگان دانش وپویندگان حق

آرسته‏ اند مخبر ومروآى بیرجند 

گویندگان شهره آن در سخنوری

بر اوج برده‏ اند چومه، جاى بیرجند

 آن شاعر حکیم، نزارى، به قرن هفت

بد در بسیطِ فضل، مسیحاى بیرجند

 »عبدالعلى« که بود چنان کوکبِ علوم

روشن نموده پهنه شبهاى بیرجند

 زین بیشتر »صبوحى« و فرزان به عهدِ ما

کوشیده ‏اند ازپىِ اِعلاى بیرجند

 یادآوریم زآیتى »واحمدى« کنون

کایشان شدند موجبِ احیاى بیرجند

 »فرزین« وعندلیب و »حقیقه« دراین زمان

هستند، بلبلان خوش آواى بیرجند

 بسیار وَقْعَه‏هاى خطر خیز دیده است

در روزگار، دیده بیناى بیرجند

 بسیار جنگ و قحطى وبیمارى و با

دیدند نیز، خلق شکیباى بیرجند

 بسیار سیل و زلزله و غارت وستم

برخویش دیده، شهر تواناى بیرجند

 آرى چویاد از »علم« وخاندان او

خواهد گشود برتو معماى بیرجند

 گرپرسى آنکه رونق شهر از کجا بود

رازش پدید گشته زپیداى بیرجند

زافکار نور خیز بزرگان این دیار

دیروز روشن است چو فرداى بیرجند

 یک ره بگیر دامن کهسار باغران

بنگر صفاى بند »عمرشاى« بیرجند

 روى آر بر بلندى کُه جانبِ »دره«

تا بنگرى درست، سراپاى بیرجند

 روى آر سوىِ کوه به هنگام فرودین

تا بنگرى طبیعت زیباى بیرجند

 شهرى چونوبهار به پاکى وخرمى

دلها شوند یکسره شیداى بیرجند

 از »تپه کلاغ« نگه کن به شهر، شب

تامانَدَت به خاطره، رویاى بیرجند

 گویى به دوستان خود از روى افتخار

شهرى پدید نآمده، همتاى بیرجند

 آنها که مانده‏اند به‏غربت زشهر خویش

دارند اشتیاق، تمناى بیرجند

 هرچندگفته ‏اند از این پیش، زیرکان

آن راکه هست خاطر پویاى بیرجند

 راهى دراز باشد و چندین گدار سخت

درامتداد مقصدِ جویاى بیرجند

 چون سوى شهرره کَشَد ومَخْملَش ببر

دیدار یار باشد وسیماى بیرجند

 زآثار باستانى آن »قلعه‏است وارک«

»تالار اکبریه«، مصلاى بیرجند

 وآن تکیه عظیم زآثار شوکتى

دیگر کند به دید تودنیاى بیرجند

 الوان میوه‏ ها، و خورش ‏هاى خاص شهر

باشند خوش چوآبِ گواراى بیرجند

 آن راکه راه جانبِ شهرِ دگر بود

همره برد به تحفه، مزایاى بیرجند

 از »زعفران«و»قالى«وجاجیم‏وهم»زرشک«

باشند سوىِ دوست، هدایاى بیرجند

 دیگر ز »زنجفیلى« و »عناب« و خشکبار

»صابون« و نیز کشک چدن ساى بیرجند

 آنانکه در گذرگه ایام بهرِ کار

رفتند زآستانِ دل آساى بیرجند

 باشند باز جمله‏هواخواه شهر خویش

دِلشان مدام مانده پذیراى بیرجند

 وآنانکه کارمندِ ادارات دولتند

دارند زنده سنّت والاى بیرجند

 پاکى وسختکوشى وایمان وراستى

این جمله هست حاصل معناى بیرجند

»سالک« به یادبود خوش‏زندگى درآن

دُردانه ریخت درگذرپاى بیرجند

 زآن سالهاى پرثمر روزگارِ درس

دل بازبسته است به سوداى بیرجند

 امید آنکه خرده نگیرند اهلِ فضل

براین کمینه شاعرِ گویاى بیرجند

 مانَد به یادگار، هراوراقِ روزگار

زین کمترین، قصیده شیواىِ بیرجند

 

  

۱۳۷۱