باغبان گل

باغ فرهنگ معلم دارد ...

بر زبان ها جاری
جریانی که به مرداب فراموشی ارباب سخن می ریزد
دل ربایی فرتوت
راستایی مسکوت!
پایه هایی در گل، رازهایی در دل
کوله باری بر پشت، دانه هایی در مشت ، زخم ها بر انگشت!؟
قامتی خم شده از بار غم تنهایی
چهره ای سوخته از آتش نادانی چرخ
که نچرخیده به کام دل وی یک لحظه
گوئیارنگ معلم دارد

***

دست او در کار است
دشت صحرا و خیابان ها نیز
همه جا گلزار است
گل او شاهد آرایش و آرامش ما، گل او روح صفا
گل سوری ، گل آلاله و ناز
بلبل و طوطی و کوکو
همه جا در پرواز
کوچه و مجلس و هر تیم چه و میز وزارت خانه
همه مدیون وی و آن همه زو بیگانه
مگذارید فراموش شود
میر من علمنی
مشعله ی روشن جام ازلی
وارث لوح قلم، قاری درس نبی
یا چراغ دل هر جامعه خاموش شود

***

باغ فرهنگ معلم دارد
باغبان هم گویا
که در این معرکه دل تنگ معلم دارد
پشته ای از پیچک
لاشه هایی از خار، که جدا ساخته است از گلزار
می کشد ا وبر دوش
هوشمندان همه از بوی خوش گل بی هوش
بوسه ای باد از من
بر لبانی گویا
بر زبانی خاموش
دست هایی پر کوش

غلامرضا خزاعی