رد پای گمشده ای

مردی جنون زده به دنبال زندگی ...

مردی که شعرهای خودش را نمی شنید
در پیله های دور برش بود ناپدید
با آن لباس شاعری و کفش حادثه
جز حرف خشک توی دهانش نمی جوید
با یک مداد رنگی آبی روی ابر
هی می کشید طرح غزل بالمی جدید
مردی جنون زده به دنبال زندگی
در ابتدای میوه شیرین روی بید
می گفت من اهل فدایم ولی نبود
اصلا نبود اهل رسیدن به یک بعید
اما عجیب شد عجیب چون که عاقبت
در خواب دیده بود که در خود شود شهید
او رد پای گمشده ای گشت مثل تو
بر روی بال شاپرکی صبح روز عید