ای آشنا

بیا ای آخرین سردار! ...

سلام ای آشنا، غایب حاضر
سلام ای وارث محراب کوفه، وارث خون، وارث شمشیر
سلام ای ندبه خوان فاطمه، ای کربلایی، ای سفیر عشق
سلام ای آشنا، دیریست دلتنگم و بر در تا که باز آیی
ببین ای منجی امروز و فردا، سفره ی ما را
ببین بند گران ظلم را بر پای ملت ها
ببین نای ظریف داد را در سلطه ی بیداد
بیا ای آخرین سردار!
بکش شمشیر را بر هم بزن خواب خوش بیداد را در چشم بد مستان
غروب از انتظارت سوخت، صبح از ندبه خوانی خسته شد، سال از گذشتن مرد
زمین پر کینه گشت، احساس ها پژمرد، چشم از قطره دریا شد
نشد حتی نشانی از تو پیدا، گوشه ای، جایی
نیامدباز هم روزی که باز آیی
نشد آزاد، آزادی
ولی انگار صور ظلم می گوید که می آیی...
تو می آیی و عطر آل طه باز می ییچد
اسارت رنگ می بازد
غریو عشق، بام کعبه را آهسته می بوسد
تو می آیی و آه کوفه از یک مرد می گوید
زمین کربلا با شرم ساری با تو از یک درد می گوید
تو می آیی
ولی امروز در غرقاب غم، جای کسی خالیست
و روی لحظه ها رد سپید پای اسبی آشنا باقیست
و اشک انتظار از گونه ی زرد زمین جاریست
آری ! اشک می گوید بیا جای کسی خالیست