خدانگهدارت...

شکسته می روم امشب خدا نگهدارت         

خدا کند که نرنجد دل سپیدارت  

مرا که پنجره یک آرزوی مبهم بود      

ولی تو پنجره باشد تمام دیوارت

مرا ببخش اگر بوی زخـــــــم چرکینم 

و ضجّـه های کبودم نموده آزارت   

صدای گریه ی بیگاه من نمی شکند

دگرسکوت پر از انبساط افکارت

در این دقایق آخر چه خوب می شد باز 

دوباره زنده شوم با صدای گیتارت  

چه انتظار کشــــیدم که تو بیایی باز

برای بدرقـــه ام با لباس گلدارت

 و دلخوشم بکنی با دروغ مصلحتیت ...

به اینکه باز بیایم برای دیدارت !

ولی چه سود که خوابت عجیب سنگین بود

صـدای خاطره هایم نکرد بیدارت

اگرچه روزه گرفتی غزل نمی نوشی

بماند این غزل من برای افطارت

شکسته می روم و خاطرات سبزت را

به دوش می کشم امشب خدانگهدارت ....