محمد حسن هاشمی

سه تا ما را پسر دادی خدایا

سه تا قرص قمر دادی خدایا

دو تا بچه زنم می گفت کافی است

مرا هی گوش کر دادی خدایا

نمی دانم چه شد اما یهویی

مرا خیلی جگر دادی خدایا

نکردم فکر خرج و بَرجشان را

که شاید بیشتر دادی خدایا

به فرمان بزرگان گوش کردم

درختم را ثمر  دادی خدایا

دلم فرزند ماده ! خواست اما

سه تاشان را تو نر دادی خدایا

برای سومی بس نقشه ها بود

که او  را بی خبر دادی خدایا

اگر چه بی خبر دادی، تشکر

که بی خوف و خطر دادی خدایا

خودم شاید نفهمیدم ولی تو

مرا بس  بال  و پر دادی خدایا

سه تایی را اگر نر آفریدی

کمی هم درد سر دادی خدایا!

چنان دَد گوش هم را گاز گیرند

دد از نوع بشر دادی خدایا

برایم گر چه دختر کیمیا بود

ولی چیزی دگر دادی خدایا

سونو در ماه سوم دید جنسش

و گفتا شافنر !  دادی خدایا

چو دیدم باز هم دختر ندادی

به چشمم اشک تر ! دادی خدایا

زبان لال نه این حرفها چیست

که جنس بی ضرر دادی خدایا

تشکر دارم از لطف تو بسیار

به ما گر این هنر دادی خدایا

برای این سه تا جنس مذکر

مرا  نقش  پدر  دادی خدایا

برای جنگ با بدخواه ِ بنده

به اینجانب! شرر دادی خدایا

برای نقص عضوِ باجناقم

به من بیل و تبر دادی خدایا

به کوهی پشت من را وصل کردی

سه تاشان را چو نر دادی خدایا!!

محمد حسن هاشمی– اردیبهشت 93

Hesami1385.blogfa.com

/ 0 نظر / 25 بازدید