محمد حسن معاضدی

محمدحسن معاضدی اول بهمن ماه 1309 در بیرجند دیده به جهان گشود و اول مهر ماه 1317 شمسی در دبستان شوکتی بیرجند به تحصیل مشغول شد. پس از آن تا کلاس نهم را در دبیرستان شوکتی گذراند و در خرداد 1330 دیپلم دانشسرای مقدماتی را دریافت کرد و به عنوان آموزگار در آموزش و پرورش استخدام شد.وی سپس به تحصیل ادامه داد و خرداد 1343 با گرفتن مدرک لیسانس در دانشسرای مقدماتی مشغول تدریس شد و پس از آن در سمت های مختلف به خدمت در آموزش و پرورش پرداخت و آبان ماه 1362 بازنشسته شد و در نهایت 13 دی ماه 1388 درگذشت.وی به ائمه(ع) به ویژه امام رضا(ع) عشق و علاقه زیادی داشت که این امر در اشعارش تجلی پیدا کرده است. همچنین مخاطب در اشعار مرحوم محمدحسن معاضدی می تواند با فرهنگ عامه مردم بیرجند که به نظم درآمده است، آشنا شود.

دکتر«حمید معاضدی» فرزند آن مرحوم که خود نیز از طبع سرودن شعر بهره مند است، دیوان پدرش را در 2 بخش اشعار گویشی و اشعار سنتی با همکاری نشر رزقی منتشر کرده است.

از نکات قابل توجه در این زمینه آن که در ابتدای هر شعر تاریخ و مکان سرودن آن ذکر شده است.

شهر ما بیرجند انار و پسته و عناب داره

بر خو چیزون نوبر و نوباوه و کمیاب داره

پیش گفتار دیوان به قلم دکتر محمدرضا راشد محصل است که در آن می خوانیم:

" دوست فرهنگ دوست و دانشور ما معاضدی از شاعران آگاه معاصر و از بهترین بومی سرایان است. سروده های او از یک فرهنگ واژگان گسترده محلی مایه می گیرد که بیشتر ترکیب ها و واژه های ملی و از آداب و رسوم در حال فراموشی برگرفته شده است."

برخیز و می صفا به ساغر کن

یک جرعه بزن دماغ جان تر کن

مستانه به ساحت گلستان شو

با لاله و گل ترانه ای سر کن

هر چند لطیف طبع و رعنایی

برخیز و نشاط و شور دیگر کن...

دیوان اشعار مرحوم محمدحسن معاضدی با شمارگان 2 هزار نسخه به زیور طبع آراسته شده است.

واماشعرایشان باعنوان: جانم فداى خاک نگارین بیرجند



دارم به دل محبتِ دیرین بیرجند


جانم فداىِ خاکِ نگارین بیرجند


خیزاى صبا، سلام ودرودِ من عرضه کن


بر شهر و مردمان خدا بین بیرجند


بر موطنِ عزیز من وزادگاهِ من


بر صالحانِ مخلص و بى کین بیرجند


برساکنانِ ساده دل و پاکِ روستا


بر فاضلانِ درخورِ تحسین بیرجند


بر عندلیبِ مست و غزلخوان به‏شاخسار


بر داغِ قلبِ لاله، خونین بیرجند


بر شاهدانِ سیمبر و نَغز و پاکباز


بر عاشقانِ سرخوش و گلچین بیرجند


برآسمان آبى وصاف و ستاره بار


بر کهکشان و خوشه پروین بیرجند


برخانه‏هاى گنبدى وکوچه‏هاى تنگ


بر پشته‏هاىِ پُر خَم و پُرچین بیرجند


بر حُسنِ خُلق ورأفتِ خوبان این دیار


بر گویش و مراسم و آیین بیرجند


بر کوهِ سرفراز و فرح بخش باغران


بر رودِ خشک وقلعه پایین بیرجند


بر آستانِ درهّ شیخان وبر چنشت


بر حَنبَل و به یُشد و به کاهین بیرجند


بر مود و بر درخش و خراشاد و بَهلِگرد


بافندگانِ قالىِ‏ء رنگین بیرجند


بر رقص وپایکوبى وسازِ رکاتیان


یادآورانِ شورِ دِهاقین بیرجند


بر کارگاهِ کوزه‏گرِ شاهزیله‏اى


سازنده ظروفِ سفالین بیرجند


بر بزمِ عیش ونوش نوازندگانِ خوسف


در گوشه و کنارِ بساتین بیرجند


بر سرزمین نامى عناب و زعفران


بر باغ و راغِ پرگل ونسرین بیرجند


عمرِ دوباره بخشد اگر در خزانِ عمر


نوشم لبى زِچشمه نوشین بیرجند


این قصه شددراز و نگفتم یک از هزار


طبعِ ملولِ من شده، شرمین بیرجند


گر فرصتى دِگر، بِکَف آرَد معاضدى


گوید غزل به لَهجه شیرین بیرجند

وشعری دیگر از استاد معاضدی با گویش شیرین بیرجندی به مناسبت شب یلدا

شُو چِلّه

جَمعِ ما، شُو چِلّه جُوره تا سحر، مَایی بِیا

با خَبَر مَایی بِفَرما، بی خَبر مَایی بِیا

قوم و خویشو وَر سِرا بَابَا کلو، رِز کرده یند

اَتِشونی از نِماشوم تا سحر...، مَایی بِیا

دَورِ کُرسی هونشسته بیخِ هم خرد و بزرگ

گرم صحبت اَدَمون صَاحبنَظَر، مَایی بِیا

کَف زدن شَو چله از کارون قشنگ مردمِ

شور و شوق و عیش و نوش معتبر، مَایی بِیا

دِسته گَز وَربَسته کَاکو دینه از زیلگ انار

پَشمشَویَه جوش مده مَادِر قمر، مایی بیا

جَاهِلو بَازو بِبَازو، صف زده دَورِ تَغار

سینه رِه بُر کف زنی کرده سپر، مایی بیا

دور مِگَرده دِسته گز تا پَشمشویه کف کُنه

نیمرَسِ اعلایِ پُر شیره یِ شکر، مایی بیا

دَویِ وَر پا کِرده یَند، بُر خو جوونون مهربو

تَاخت و تاز و گیرو دارِ بی خطر، مایی بیا

بَازی شاه و وزیر و دزد مسکین و اسیر

دُرنه یِ وَربسته از شال کمر، مایی بیا

داستان رستم و روئینه تن اسفندیار

خوندن شَهنومه خود توپ و تَشَر، مایی بیا

ساز و آواز و نی و رقص و اُصول و خیتلی

سوز و ساز عَاشقِ شوریده سر، مایی بیا

از غم لیلا،حسینا دَاره خود خو زمزمه

مَه بِخونه بیتِ از سوز جگر، مایی بیا

کِرده ای از مو کِناَره، جا تو خَالی دِلبرَو

دل مو مَایه واکُنُم وَر رو تو، در، مایی بیا

اَرِزو دَارُم بیَایی، هو نشینی با وقار

تا زَنُم وَر دورِ سِر تو، جیجه پَر، مایی بیا

مَادَروک ما مِگه از شومِ شُو نِسته خبر

نونِ چرب و گوشت داغ مختصر، مایی بیا

خود انار و خاشِک و هِندونه و نقل و نبات

سفره ی شُو چلّه پر از خشک و تر، مایی بیا

زَردَک نُقلی که مثل شیشه تُرد و نَازُکِ

کوت شده تو مَجمه رو کرسی، اگر، مایی بیا

حرمت شُو چلّه بَچّار کِرده خود هم مِهرَبو

قمپز نَادیده چیزون بی هنر، مایی بیا

کار فردا رِه بِفردا وَگذار، از بیخ و بن

خور خلاص از تهمت نفع و ضرر، مایی بیا

خود معاضد مِهرَبو شو، پا خو، وَر چَشِ مو نِه

کوریِ چَشِ حسود کله خر، مایی بیا


/ 0 نظر / 36 بازدید