زهرا پردل

شكسته مي روم امشب خدا نگهدارت

خدا كند كه نرنجد دل سپيدارت

مرا كه پنجره يك آرزوي مبهم بود

ولي تو پنجره باشد تمام ديوارت

مرا ببخش اگر بوي زخـــــــم چركينم

و ضجّـه هاي كبودم نموده آزارت

صداي گريه ي بيگاه من نمي شكند

دگرسكوت پر از انبساط افكارت

در اين دقايق آخر چه خوب مي شد باز

دوباره زنده شوم با صداي گيتارت

چه انتظار كشــــيدم كه تو بيايي باز

براي بدرقـــه ام با لباس گلدارت

و دلخوشم بكني با دروغ مصلحتيت ...

به اينكه باز بيايم براي ديدارت !

ولي چه سود كه خوابت عجيب سنگين بود

صـداي خاطره هايم نكرد بيدارت

اگرچه روزه گرفتي غزل نمي نوشي

بماند این غزل من براي افطارت

شكسته مي روم و خاطرات سبزت را

به دوش می کشم امشب خدانگهدارت ....
زهرا پردل
/ 0 نظر / 53 بازدید