هادی دانش مقدم

مرغ دلم به کنج قفس خو گرفته است

شهباز بود و شیوه ی تیهو گرفته است

همچون بنفشه رسته ام اندر کنار جو

غافل ز صخره ای که سر جو گرفته است

یاران ! نمرده ام که به من سنگ می زنید

از زخم های کهنه تنم بو گرفته است

آن شاهدی که دلم می ربود دوش

دیدم کمان گشاده و ابرو گرفته است

ان ناوک غمی که منش بوده ام هدف

گویا دلش به دیده ی آهو گرفته است

داس اجل بیا که دگر مزرع دلم

سر تا به پای سبزه ی خود خو گرفته است

سر رشته ی حیات دل و دستهای عشق

ما کرده ایم پاره ولی او گرفته است.


/ 0 نظر / 13 بازدید